می توان خوش بود با لبخندی بر لبان
می توان خوش بود با این و آن
این خوشی شاید زود بگذرد
و به فراموشی زود ره سپرد
می توان راه گریزی جست آیا؟
از بی مهابا رفتن این شادیها؟
نیست راه فراری هرگز
اما شاید بتوان کاری کرد
برای تداوم این شادی ها
یک دلی را خوش کرد
پس بیا شادیمان را قسمت کنیم
و آن را تقدیم هر هم وطن کنیم.
فیروزه چنین می اندیشد شما چگونه فکر می کنبد؟
"از حکمت های امیر المؤمنین"
'دنیا بدن را فرسوده و آرزو ها را تازه می کند .
مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز می سازد .
کسی که به آن دست یافت خسته می شود و آن که به دنیا نرسد رنج می برد '.
حالا این که هیچی ،
من وقتی داشتم برگه های نهج البلاغه رو ورق می زدم یه چیزی به چشمم خورد که گفتم این رو حتما باید به وبلاگ بفرستم :
- ضرار بن ضمره ی ضبایی از یاران امام به شام رفت ، بر معاویه وارد شد ، معاویه از او خواست از حالات امام بگوید .
گفت : علی (ع) را در حالی دیدم که شب ، پرده های خود را افکنده بود و او در محراب ایستاده بود و محاسن را به دست گرفته ، چون مار گزیده به خود می پیچید و محزون می گریست ، و می گفت :
ای دنیا !!
ای دنیای حرام !
از من دور شو !
آیا برای من خود نمایی می کنی ؟
و یا اینکه شیفته ی من شده ای تا روزی در دل من جای گیری ؟
هرگز مباد !
غیر مرا بفریب،که مرا در تو هیچ نیازی نیست،
تو را سه طلاقه کرده ام ، تا بازگشتی نباشد .
دوران زندگی تو کوتاه ،
ارزش تو اندک ،
و آرزوی تو پست است .
آه از توشه ی اندک و درازی راه و دوری منزل و عظمت روز قیامت .
"حکمت 77 نهج البلاغه "
خداوند با لطف خود من و شما را از کسانی قرار دهد که با دل و جان برای رسیدن به جایگاه نیکان تلاش می کنند .
به نظر شما
ما برای چی بهشت رو که به این زیبایی هست رو ول کردیم و چسبیدیم به این دنیای لعنتی !!!!!
چرا ؟
با امید رضای خدا و هدایت همگی ما و رسیدن به بهشت و مهم تر از آن
" لقا و دیدار دوست "
التماس دعا- عقیق
این هم یک عقیق ناب دیگر :
تا به حال چقدر به زندگی ات فکر کرده ای ،
به کارهایی که تا به حال انجام داده ای و در آینده انجام خواهی داد
تا بتوانی زندگی ات را بسازی و آن را استوار نگه داری ،
برای لذت بخش کردن دقیقه هایش چه کرده ای ؟
آیا تا به حال به نفس کشیدنت فکر کرده ای ؟
فکر کرده ای که روزی این نفس کشیدن هم از تو گرفته خواهد شد ،
و جز یک وجب خاک که برای همیشه در آن آرام گیری جای دیگری نخواهی داشت.
برای رضایت خویش در روز آخر زندگی ،
تا به حال چند بار اشک از دیدگان دل شکستگان پاک کرده ای
و چند بار دستانی را در تنگدستی گرفته ای تا در چاه نا امیدی نیفتند ؟
آیا تا به حال با نوازش هایت چشمان گریان بچه یتیمی را به تبسم لبانش گره زده ای ؟
نمی دانم تا به حال چه کرده ای و چه خواهی کرد ،
ولی می دانم این جاده که زندگی نام دارد ،
روزی دیر یا زود به پایان خویش خواهد رسید
و مهم این است ، درپایان چه احساسی خواهد داشت ...........
شاید در آن موقع از فرط خوشحالی پر پرواز باز کنی
و یا از شدت حسرت و ندامت سر در خویش فرو بری .
آری از ابتدا تا انتها تنهاییم و این فرصتی خواهد بود
تا در گذران سالهایی که همچو باد می روند
و ثانیه هایی که بی تفاوت نسبت به من و تو می گذرند و باز نخواهند گشت ،
توشه ای برای روز موعود گردآوریم.
باید لختی با خویش خلوت کرد که برای آن روز چه کرده ایم ؟
داشتم از خیابان میگذشتم که چشمم به چادرهای جمع آوری کمکهای مردمی افتاد.
در انجا دیدم که هستند کسانی که با شادی میدهند و بی شک پاداش آنها شادی است.
و هستند کسانی که با درد میدهند و آن درد تعمید آنها است.
و هستند کسانی که میدهند و از دهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛ اینها چنان میدهند که در آن دره دوردست بته مور عطر خود را در فضا میپراکند.
با دست این کسان است که خداوند سخن میگوید و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
دهش در برابر خواهش نیکوست؛ اما دهش بیخواهش و از روی دانش نیکوتر است؛ و برای گشادهدستان شادی جستوجوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛
پس امروز بده، تا فصل دهش از آن تو باشد، نه از آن میراثخوارانت.
تو بارها میگویی «خواهم داد، اما به آن که سزاوار باشد».
اینها میدهند تا زندگی کنند، زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بیگمان آن کسی که سزاوار دریافت روزها و شبهای خدا باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.
و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن یا نه، در بخشش گرفتن هست؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بیپرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بیشرم ببینی؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.
زیرا که به راستی زندگی است که به زندگی میدهد، و تو که خود را دهنده میپنداری شاهدی بیش نیستی.
"و شما ای گیرندگان و ای شما که همه گیرندهاید، منت مکشید؛ مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید."
(اگه زیادی روی کردم به بزرگی خودتان ببخشید.اگه خواستید که افتخار بدید و این پیام رو تو وبلاگتون بگذارید با هر مقدار سانسور!!!!
اشکالی نداره.نخواستید هم نگذارید.
من اینجا میام چون که دیدم یکی هست که درکم کنه.منو بفهمه.درد دلمو گوش کنه.راه کار بهم بده.بدون اینکه تلاشی کنه تا منو بشناسه!!توقعی هم ندارم که پیام هام رو بذارید.با تشکر از شما
سلاااااااااااااااااااااام
منو به خاطر این غیبت نسبتا طولانی ببخشید.
اصلا فرصت نکردم که به وبلاگتون سری بزنم.
راستشو بخواین اینترنت تو دست و بالم نبود.حالا که اومدم دیدم که یکی از پیامای منو البته با سانسور زیاد!!!!!!
که کلا اونو زیرو رو کرده گداشتید؟
چرا خود پیام رو نگذاشتید؟
یه سری واقعیت های زندگی و اطراف ما بود که گریزی از آن نیست.
به هر حال اشکالی نداره.
من دیگه به سانسور پیام هام یه جورایی عادت کردم.
توقع هم ندارم که اونا رو تو وبلاگتون بذارید.
راستی یه سری به آرشیو پیام هایی که فرستاده بودم(از قبل تا حالا) بزنید.
یه چیزای خوبی هم پیدا میشه که از چشم شما دور مانده.
از این همه لطف و توجه شما بینهایت سپاسگذارم.
امیدوارم بتونم با پیام های بهتر و پر محتواتر محبت های شما رو جبران کنم.
موفق باشید.
پاسخ / خیلی خوشخال شدیم که دو باره فرصت کردید . ماسعی داشته و داریم که از تمامی پیامهای شما و دیگران استفاده کنیم . امیدواریم که شماهم به ما در این جهت کمک نمایید و از بابت برخی تغییرات در راستای فضا ی وبلاگ از ما نر نجبد.