سلام
کاش تولد این وبلاگ شب یلدا بود
شب با هم بودن
شب یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که ۱ دقیقه بیشتر با هم بودنش را باید جشن گفت!!۱
این طور نیست؟؟؟
حالا هم خیلی دیر نشده
اصل نیته مگه نه؟!؟!
با اینکه دیر اومدی اما خوش اومدی
تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
واقعا به شما تبریک میگم به خاطر تمام شور و نشاطی که به واسطه این وبلاگ در ما بوجود آوردین
بهانه، بهانه ای است برای باهم بودن، بهانه ای برای گفتن و شنیدن بهانه ای برای یافتن دوستان قدیمی و آشنایی با دوستان جدید. بهانه ای برای گذر به نسل آینده آشنایی ها.
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش
تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا
برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به
اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود،
از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا
در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی
کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که
همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می
خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون
انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش
بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا
نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ
شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید،
بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار
کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن
آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد
و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از
صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن
بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از
سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه
ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند
«یک دوست، حتا وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»
و بر بال دیگرش نوشتند
«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»